و تو نقطه هايم را اشتباه گذاشتي...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:28 توسط محسن بشیری
|
چه غريب مينماياند خوشه گندمي ميان هزاران مترسک...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:24 توسط محسن بشیری
|
هر روز دکمه هاي لباسم را ميشمارم...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:10 توسط محسن بشیری
|
چه غريب مينمايد گوسفندي در ميان هزاران چوپان...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:6 توسط محسن بشیری
|
چه سخت است...اينجا تو را نميشناسند...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 15:37 توسط محسن بشیری
|
و تو کابوسي نميبيني...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:15 توسط محسن بشیری
|
اين روزها همه ميگويند درست ميشود...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 1:30 توسط محسن بشیری
|
اين روزها مثل بچه مدرسه اي از انضباطم کم ميکنند اين روزها از
کلاس اخراجم ميکنند اين روزها درسهايم را حذف ميکنندو به من ميگويند
ميفهمي؟و من آب در دهانم ميخشکد.اين روزها دست راستم را از چپم تشخيص
نميدهم
...وتمام این روزها به من میگویند میفهمی؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 6:31 توسط محسن بشیری
|
متاسفم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:16 توسط محسن بشیری
|
هيچ من از اين همه نقطه سهم است...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 6:28 توسط محسن بشیری
|